#ضربه_نهایی_پارت_394

سپس قبل از جواب محتشم در حین وارسی زخم روی پیشانیش گفت
_شکسته !!
لباس مخصوص بچه ها رو بیارید . باید اول این لباس خیس رو از تنش جدا کنیم
پرستاری باسرعت از اتاق خارج شد و محتشم کوتاه اتفاق افتاده را تعریف کرد
دکتر ابرویی بالا انداخت ومشغول کندن لباس دخترک شد
در آنجا محتشم تازه متوجه شده بود کودک دختر است .. دختری با موهای کوتاه اندامی لاغر وبدنی پر از زخم .. زخم های عمیق
ودردناک...
وقتی زخم های کهنه وجدید روی کمر دخترک را دید
آه از نهادش برآمد.
هرکسی می توانست به راحتی تشخیص دهد این زخم های عمیق در پوست لطیف و کودکانه ی او رد جای کمربند ویا شلاق بوده است.
نگاه ناباورش چندین بار روی زخم ها چرخید .سپس
فکش از شدت خشم فشرده شد ودستی بر محاسنش کشید
در قاموسش نمی گنجید کسی بتواند با دختر بچه ای همچین کاری کند !!!
دکتر با اخم جای زخم ها را بررسی کرد و در حالیکه در آن نیمه ی شب عمیقا متاثر شده بود اشاره ای به یکی از مردها کرد .
مرد نگاه متاثرش را از زخم ها گرفت و بدون کلمه ای حرف بلافاصله آنجا را ترک کر د .
با پلیس تماس گرفته شد ومحتشم بهت زده ، تحویل پلیس داده شد .
اما خیلی زود وکیلش توانست او را آزاد کند و او اولین کاری که پس از رهایی کرد تحقیق در مورد دخترک بود .
نمی دانست چرا مهر آن دخترک تا این حد در دلش نشسته بود شاید به آن دلیل که او چندین سال بود ازدواج کرده بود وخدا فرزندی
بهش نداده بود !!!
وحالا آن دخترک ....

romangram.com | @romangram_com