#ضربه_نهایی_پارت_393

کودک دیگر جانی نداشت تا دست وپا بزند وخیلی زود در آغوشش ارام گرفت
با محبت سرش را خم کرد وبوسه ای روی سرش نشاند
اورا در صندلی جلو نشاند وکمربندش را بست . ماشین را دور زد وخود سوار ماشین شد وآن را روشن کرد و به راه افتاد
به درمانگاه کوچکی که رسید ماشین را نگه داشت . کودک خیس ومچاله شده را مجدادا درآغوش گرفته وسراسیمه از ماشین پیاده شد
و به سمت درمانگاه پاتند کرد.
. درمانگاه در آن وقت از نیمه ی شب خلوت بود.
در حالیکه نفسش به شمارش درآمده بود
سراسیمه گفت
_کمکم کنید لطفا
دوتا مرد پرسنل درمانگاه که در آن شب بارانی واز خلوتی درمانگاه استفاده کرده و مشغول تماشای تلویزیون بودند بلافاصله به سمت
او پاتند کردند
کودک را از آغوش او جدا کردند. به اولین اتاق رفته واو را روی تخت خواباندند .
دقایقی بعد دکتر تقریبا میانسالی با صورتی خواب آلود وچشمانی پف کرده به آن ها نزدیک شد .کنار تخت ایستاد. نگاهی به کودک
خیس و خونی انداخت و در حالیکه گوشه ی پلک اورا کمی به سمت پایین می کشید پرسید
_ چه اتفاقی افتاده ؟!
محتشم منمن کنان سکوت کرد .
خود او هم نمی دانست دقیقا چه اتفاقی افتاده است .گویی هنوز هم در شوک بود !!!
دکترچون سکوت اورا دید نگاهی به جانبش انداخت
_چه نسبتی با این دختر داری ؟!


romangram.com | @romangram_com