#ضربه_نهایی_پارت_392

کمی که جلوتر رفت . صدا واضح تر به گوشش رسید و او توانست در آن تاریکی وبه کمک نور ضعیف چراغ قوه ای که در دست
داشت بچه ای راببیند که تنه ی درختی را با دست کوچکش سفت گرفته بود .
درست مانند کودکی که
مادری را در آغوش گرفته باشد !!! ابتدا بهتش زد و در جا ایستاد .
نمی توانست چیزی را که می دید باور کند .
آن بچه ی کوچک در زیر باران ودر کنار اتوبان چه می کرد !
صدای رعد و برق همزمان با صدای جیغ کودک ترسیده او را به خود آورد . یا خدایی زیر لب زمزمه کرد و
به قدم هایش سرعت بخشید وخود را به اورساند ودر کنار او زانوزد .
نور چراغ قوه را در صورت غرق در خون کودک که با باران قاطی شده بود انداخت و وحشت کرد .

نگاه ترسیده ولب های لرزان بچه ، دلش را به درد اورد .
بار دیگر نگاهش با دقت در قامت کوچک او که لباسی پاره به تن داشت چرخید تا بفهمد ایا اسیب جدی دیده است یا نه
بنظر نمیامد جایی از بدنش شکسته یا مجروح شده باشد جز سرش که خون آمیخته به باران از ان جاری بود .
وقت را نباید از دست می داد
روی پا ایستاد و دسته ی کوچک چراغ قوه را با دندان گرفت
باید هرچه زودتر اورا به بیمارستان می رساند .
بلافاصله به سمت او دست دراز کرد وچون بچه سرش را در تنه ی درخت پنهان کرده و شروع به فریاد کشیدن کرد
به سختی او را از تنه ی درخت جدا کرده وسفت در آغوش گرفت . سپس چراغ را با دست گرفت و در حین دفع کردن ضربه های
کوچک بچه ی ترسیده گفت
_نترس کوچولو من اومدم تا کمکت کنم

romangram.com | @romangram_com