#ضربه_نهایی_پارت_391
نگاهش در جسم شکسته تر از قبل ونگاه غمگین محتشم قفل شد ه بود . از شنیدن اعتراف ناگهانی او چنان شوکه شده بود که حتی کلمه
ای نتوانست بود حرف بزند واجازه داده بود تا محتشم صحبتش را کامل کند واو تمام حرفهای تکان دهنده ی اورا بدون کلمه ای پس
وپیش تا واو ش را حفظ کرده بود .
اقای محتشم دستهایی راکه اشکارا می لرزید را درهم قفل کرده بود .
بعد از چند روز کلنجار رفتن و شب ها تا سحر بیدار ماندن ، به سختی توانسته بود خود را متقاعد کند که به دیدار این سرگرد جوان
برود و مهر سکوت از آن راز چندین ساله بشکاند .
شاید بعد از چند ماه ، این تنها امید وشانس برای بازگرداندن دخترش به خانه بود . واو قصد نداشت هیچ شانسی را برای دیدن وداشتن
دوباره ی سرمه ش از دست بدهد حتی به قیمت آن که تمام دنیا راز او رابفهمند!!
اهی کشید . بغض نشسته در گلویش را با تک سرفه ای بلعید
وقتی شروع به صحبت کرد .صدایش در عین لرزیدن محکم بود !!
_شونزده سال پیش ، یک شب بارونی برای تحویل باری از گمرک به بوشهر می رفتم . تو جاده تصادف سختی شده بود که بعد از ساعتی
ترافیک سنگین و باز شدن جاده ، کمی جلوتر ماشین رو برای رفع قضا کردن نگه داشتم . کمی دورتر از جایی که بودم صدای گریه ی
ضعیف بچه ای توجهم رو جلب کرد . اول فکر کردم به خاطر خستگی راه وترافیک اشتباه میشنوم و صدا ، صدای باد وبارونه !! اما باز دلم
طاقت نیاورد که به ماشینم برگردم . مسیرصدارو تعقیب کردم و ... و.....
لحظه ای سکوت کرد و نگاه خیسش را در اتاق چرخاند . بعد از شانزده سال می توانست آن شب را باتمام جز ئیاتش بخاطر بیاورد .
به آن شب بارانی بازگشت .
به شانزده سال قبل ....
گویی نیرویی ماورایی او را به سمت صدا هدایت می کرد. پس
ارام وبا احتیاط در حالیکه ترس در جانش نشسته بود به سمت صدا قدم برداشت .
romangram.com | @romangram_com