#ضربه_نهایی_پارت_390

کنار تخت نشست . با دست لرزانش دست اورا به دست گرفت وبا دست دیگرش موهای اورا نوازش کرد .
سپس زیر نگاه مستقیم وخیره ی سراج ارام گفت
_حسی که هربار بالمس این دختر بهم دست میده واقعا عجیبه !!
حتی ..حتی .. برای لحظه ای با دیدن او در این وضعیت ،احساس کردم تکه ای از وجودم کنده شد .
و همچین حسی رو ادم فقط به همخون خود داره !!
لحظه ای تامل کرد و بعد نگاهش رو از سرمه به سراج چرخاند وباصدای گرفته ای ادامه داد
_من ادم خرافاتی نیستم سراج
اما..اما.. احساس می کنم این دختر همزاد یسناست و خدا اون رو برای دل بی قرار خاتون و من فرستاده !!
سراج حرفی نزد اما عجیب به فکر فرو رفت . باید هرچه زودتر با شاهکار تماس می گرفت تا خودش را به کویت برساند .
به نظر او هم این همه شباهت عجیب بود . اما عجیب تر رفتار و حرف های امروز سرمه بود .
او کسی نبود که ساده از کنار چیزی بگذرد . حتی اگر لازم بود خود به ایران می رفت تادر مورد گذشته ی سرمه همه چیز رابفهمد .
طاها دستی بر چشم خسته خود کشید وپرونده ی سرمه محتشم را بست . خمیازه اش را مهار کرد . کش وقوسی به بدن خود داد
و فنجان قهوه ش را از روی میز برداشت و با اکراه جرعه ای از قهوه ی سرد شده ش را نوشید .
پرونده دختری که زمانی کوتاه نامزدش بود حسابی ذهنش را مشغول کرده بود .
نزدیک به چهار ماه از گم شدن سرمه می گذشت و هنوز هیچ سرنخی از او پیدا نکرده بود .
نگاهش به سمت صندلی مقابلش چرخید جایی که روز قبل محتشم روی آن نشسته و آن اعتراف تکان دهنده را کرده بود و باعث شده
بود تمام شب حتی برای ثانیه ای چشم روی هم نگذارد .
پنجه ای روی موهایش کشید و سعی کرد بار دیگر حرف های او رادر ذهنش مرور کند .
او برای اولین بار در طی ان سالها اعتراف کرده بود که سرمه دختر واقعی او نیست .
فنجان قهوه را روی میز گذاشت و فلش بکی به روز قبل زد .

romangram.com | @romangram_com