#ضربه_نهایی_پارت_389

می زد !!
کلافه
دستمالی برداشت و روی تخت کنار او نشست و آرام صورت اورا پاک کرد .
بی شک اگر خاتون او را در آن وضعیت می دید حالش بد می شد .
ذهنش عجیب مشغول شده بود .
یک چیز در آن وسط درست نبود واو باید ابتدا می فهمید
این دختر کیست .
تمام جمله های سرمه در سرش اکو می شدند و هزاران سوال در ذهنش ایجاد می کردند . . تقه ای به در خورد و در متعاقب ان
گشوده شد و هیکل یاشار در چارچوب در قرار گرفت .
_تو کجایی سراج همه ی مهمونا منتظرتو و اون دخت ..

با دیدن سرمه در آن وضعیت جمله ش ناتمام ماند . تکانی شدید خورد . و ناخواسته اسم یسنا را به لب آورد . لحظه ای بعد نگاه بهت
زده ش با گیجی بین سرمه وسراج چرخید
سپس با نگرانی وقدم های بلند خود را به تخت رساند و باصدایی بلند که از کنترلش درآمده بود لرزان پرسید
_این دختر چرا اینجاست
چه اتفاقی افتاده سراج !
سراج دستمال را از صورت سرمه جدا کرد و از روی تخت بلند شد .
پتو را تا گردن او بالا کشید و کوتاه گفت
_نگران نباش با دکتر تماس گرفتم
یاشار اما با دیدن آن حال دختر چگونه می توانست نگران نباشد

romangram.com | @romangram_com