#ضربه_نهایی_پارت_388

سرمه با گریه نالید
_ع..عمو

سپس بلافاصله خودش را از آغوش او بیرون کشید . هردو دستانش را از هم گشود ودرحینی که ادای بال زدن در میاورد گریه کنان
نالید
_من..من.. م..م.من ..پر..پرنده ..نیستم
اما..اما ..عمو.عمو میگه ..من..من پرنده م
اون ..اون ..با کمر ..با..کمربند .من..من..
سراج متحیر به او که بال بال می زد چشم دوخت .
بلافاصله یاد زخم های پشت کمر سرمه افتاد وبر شدت حیرتش افزوده شد.
واولین سوال بلافاصله در ذهنش ایجاد شد
_ عمو چه کسی بود که سرمه بادیدنش به این حال افتاده بود و زخم های قدیمی روی کمر این دختر چه ارتباطی می توانست با مهمان
های این عمارت داشته باشد !!
با دیدن سیاهی چشم او که بالا رفت با سرعت خودش را به او رساند وقبل از اینکه جاذبه ی زمین سرمه را به سمت خود بکشاند اورا در
آغوش گرفت ودر میان بازوهایش بالا آورد . نگاهی به چشم های پف کرده وارایش ریخته ی صورت خیسش انداخت و با گام هایی بلند
ومحکم به سمت اتاق خودش قدم برداشت .
بلافاصله اورا روی تخت گذاشت و با دکتر تماس گرفت. ارتباط را که قطع کرد
به صورت رنگ پریده ی سرمه چشم دوخت .
چقدر این چهره ی پریشان و سفید رنگ برایش آشنا بود
ذهنش کشیده شد به اخرین روزی که جسم نیمه جان یسنا را در حمام پیدا کرده بود در حالیکه از جفت رگ هایش خون باشدت فوران

romangram.com | @romangram_com