#ضربه_نهایی_پارت_387
سراج سرمه را به خود نزدیک تر کرد و اورا مجبورکرد تا نگاهش کند
سپس شمرده ومحکم سوالش را تکرار کرد
_اون ..اونی که دن.. دندونش ط..طلاست
بلافاصله با شنیدن این جمله تصویر تمام افرادی که در آن مهمانی دندانی از طلا داشتند وتعداد ان ها کم هم نبود در ذهن سراج شکل
گرفت !!
بیشتر عرب های شیخ وسرشناس های متمول اهل کویت از جمله پدر خود او ، دندان های آخری خود را از طلا می گذاشتند .
حالا هردو پلک سرمه همزمان باهم می پرید ولرزش های هیستیریک گونه ی بدنش بیشتر شده بود . از صورتش که هر لحظه
برافروخته ترمی شد کاملا مشخص بود که برای کشیدن نفس دچار مشکل شده است .
تصویر هاتف وتک تک ان افراد را به عقب ذهنش سوق داد .
فعلا حال دزد کوچولویش مهمتر از هرچیزی بود پس
اورا به خود نزدیکتر کرد و در حین نوازش دادن کمرش با لحنی ملایم گفت
_ببین دزد کوچولو ... الان فقط من اینجاکنار توام .پس نترس واروم نفس بکش !
سرمه با شنیدن این جمله چنگی به بازوی او انداخت و مذبوحانه تلاش کرد تا نفسی را که درسینه حبس شده بود مهار کند ، اما ناموفق
ماند .
احساس می کرد زخم های پشت کمرش گر گرفته ومی سوزد وبدتر از آن صدای ضربه ی کمربند وضجه ی دختر بچه بود که لحظه ای
رهایش نمی کرد.
با گریه دستش را روی دست سراج که روی کمرش گذاشته بود گذاشت و این بار باصدای بلندتری جمله ش را بریده بریده تکرار کرد
.
سراج چون حال وخیم اورا دید پرسید
_کی اینجاست سرمه ؟!
romangram.com | @romangram_com