#ضربه_نهایی_پارت_386
_هیس آروم باش دزد کوچولو
گریه نکن ، اروم باش
سرمه اما چگونه می توانست آرام باشد
وقتی تمام کابوس کودکی و جوانیش تبدیل به واقعیت شده بود !!
بار دیگر تصویر واضح ان کودک ترسیده وخونی درون قفس مقابلش چشمانش جان گرفت و رعشه را برجانش انداخت...
صدای نگران ودرعین حال محکم سراج راشنید
_سرمه بگو چه اتفاقی افتاده ؟!!
سرمه باشنیدن اسمش ، تکانی خورد سپس طوطی وار زمزمه کرد
_م..من.. س..سرمه م ..آره ..من سرمه م
نه ..نه .پر..پرنده
صدای محکم سراج را که نامش را صدا زد شنید و
،بلافاصله سرش را از روی سینه ی او جدا کرده وملتمسانه دستش را به دست گرفت ..
اشک مانند سیلی از چشمانش سرازیر و تمام پهنای صورتش را خیس کرده بود
نگاهش را وحشت زده در اطراف چرخاند و
بریده بریده وملتمسانه نالید
س..سراج ..اون..اون ..اینجاست
سراج نگاه موشکافانه ای به اوانداخت و بلافاصله پرسید
_کی سرمه ؟!!
سرمه به جای پاسخ به گریه افتاد
romangram.com | @romangram_com