#ضربه_نهایی_پارت_383
سراج هرگز نباید آن دختر را می دید واز حضور او مطلع می شد اما تقدیر ...
تقدیر آن دختر را به جایی آورده بود که روزی به آن تعلق داشت ...
پوزخندی زد .
امابی شک او می توانست مثل آن سال ها مجدادا تقدیر را عوض کرده و از نو رقم بزند ...
درست مانند تقدیری که برای یسنا وخیلی های دیگر رقم زده بود .
هرچند که این بار سدی به اسم سراج که از قضا پسر خود او بود سر راهش بود
و او در همان نگاه اول به راحتی متوجه عشق وعلاقه ی او به اسما شده بود .
تلخندی زد !!!
به نظر میامد سرنوشت باز هم می خواست او وپسرش را در مقابل هم قرار بدهد!!
دندان روی هم سایید !!!
یاشار و خانواده ش اولین بار نبود که آن دو رو در مقابل هم قرار می دادند
حضور منحوس آن ها در زندگیشان همیشگی بود !!
اما این بار فرق می کرد .. این بار او عزمش را به شدت جزم کرده بود تا آن خانواده را به کل نابود کند !!!
با دیدن اسما که در گوشه وکف زمین درست مانند چهارسالگی ش کز کرده ودر خود مچاله شده بود ریشخندی زد .
شاید نباید برای امروز بیشتر از آن زیاده روی می کرد.
حال دخترک اصلا خوب نبود وبه نظر میامد هر آن تشنج کند درست مانند کودکی هایش !!!
مقابل او خم شد . دست مشت شده ی او را از صورتش جدا کرد . نگاهش را در نگاه ترسیده ی اوقفل کرد .
سرمه در حالیکه نگاهش در دندان زرد او دو دو می زد با بغض وبا نفسی تنگ خواست حرفی بزند که هاتف این اجازه را به او نداد
دستی روی صورت تبدار او کشید و
romangram.com | @romangram_com