#ضربه_نهایی_پارت_382
_پرنده ی من ..
کلمه ی پرنده ی من شوک دومی بود که با شدت بیشتری بهش وارد شد ودر ضمیر ناخوداگاهش پشت سر هم و با صدای بلندی
تکرار شد .
لحظه ای چشم بست و در مقابل پلک های بسته ش تصویر دختر بچه ای شکل گرفت که در کنج قفسی بزرگ افتاده ودر خود مچاله
شده بود و می نالید .
از صدای واضح ناله ی دختر بچه
هینی کشید و لرزید .
سپس دست یخ زده ش به عقب رفت وناخواسته روی کمرش نشست درست روی رد آن زخم های کهنه وقدیمی !!!
سرش را باشدت تکان داد و در حالیکه نفسش به شمارش افتاده بود به سختی نالید
_م..من... پ..پ.پرنده نی..س..نیستم.. م..ن ..من ..
_ششششش..ششش دختر!!
آروم باش آروم !!
تو پرنده ای !!!
یه پرنده ای قفسی !!
پرنده ی که باید همیشه تو قفس طلایی ت زندگی می کردی اما یک روز .. یک روز بارونی ..
هاتف ناگهان سکوت کردو با لذت وخیره ، واکنش دختری که مقابلش ایستاده بود را تماشا می کرد . دختری که سالها در جستجویش
بود ..
و حالا آن دختر را پس از سالها ودر عمارت پسرش پیدا کرده بود .
لحظه ای با فکر سراج ابروهایش در هم گره خورد .
romangram.com | @romangram_com