#ضربه_نهایی_پارت_381
استراق سمع چی!!
فراموش نکن اینجا عمارت سراجه و من اجازه دارم هروقت که خواستم از هرجای این عمارت استفاده کنم پس
من چیزی نشنیدم
من فقط.. فقط .. حالم خوب نبود همین !!!
یک نفس حرف زده بود بدون انکه آن نگاه که مجدادا تبدیل به دوگوی سیاه ترسناک شده بود مانعش شود !!!
جمله اش که تمام شد . هاتف خندید بلند وبی پروا ، بدون اینکه وحشت آن راداشته باشد که صدای خنده ی بلندش به گوش کسی
برسد و برای لحظه ای از ذهن سرمه گذشت که سراج بی پروایی و نگاه نافذش را از پدر ش به ارث برده بود .
هاتف که خنده ش متوقف شده بود دستش را که همچنان در هوا خشک مانده بود انداخت و سرش را کمی جلو برد .
نگاهش را مستقیم به نگاه سرمه دوخت که هنوز ردی از کودکی را در خود نگه داشته بود..
لبخندی زد که از نظر سرمه در آن لحظه کریه ترین لبخند بود .
نگاهش ناخواسته روی دندان اخر طلای او لحظه ای ثابت ماند و بند دلش در آنی پاره شد .
او بارها وبار ها در مشاوره هایش از کابوس شبانه هایش و از مردی بادندان طلا حرف زده بود !!!
اب دهانش را قورت داد وهنوز ذهنش درگیر آن دندان زرد که به شدت خودنمایی می کرد بود که صدای او را شنید و بلافاصله اخم
کرد
_که چیزی نشنیدی و حالت بده!!
. هاتف صورتش را کمی جلوتر برد و مجدادا در صورت پراخم او لب زد
_اما به نظر من هنوز برای این حال خرابت خیلی زوده پر...
لحظه ای تامل کرد .
سرش را کمی عقب کشید و چشمانش را در نگاه او ریز کرد دلش میخواست عکس العمل اورا خوب ببیند وقتی جمله اش را کامل می
کند
romangram.com | @romangram_com