#ضربه_نهایی_پارت_380
هاتف سعی کرد خشم خود را کنترل کند. پس با قدم هایی محکم وکوتاه به سمت او نزدیک شد
_پس راسته که از قدیم میگن دیوار موش داره وموشم گوش داره !!!
سرمه با نزدیک شدن او ، اب دهانش را پرصدا قورت داد و با ترسی اشکار عقب عقب رفت تا با در دستشویی برخورد کرد .
علت این همه ترسی که از ان مرد داشت را درک نمی کرد !!
اما واقعیت آن بود که از آن مرد به شدت هراس داشت.
_ آخی چه موش کوچولوی شیرینیم تو دام افتاده ...
حالا دیگر کاملا مقابل او ایستاده بود
دستی برصورت رنگ پریده ی او کشید و وبا لحن وحشتناکی گفت
_پس حرفای ما رو بدون اجازه استراق سمع می کردی !!!
تک خنده ای کرد . چانه ی اورا گرفت و آن را محکم به سمت پایین کشید وچون دهن سرمه باز شد
پوزخندی زد وگفت
می دونی ما با زبون این موش کوچولو ها چیکارمی کنیم !!
سرمه سعی کرد برترسش مسلط شود .
سریع سراج را تجسم کرد و در دل زمزمه کرد باوجود سراج ان مرد نمی توانست کاری کند .
او سرمه بود ودر شرایط بدتر هم در ان مدت قرار گرفته بود و به ترسش اجازه ی جولان نداده بود
با این اندیشه نفسش را مهار کرد
دست یخ زده اش بالا رفت ودست او را با سرعت کنار زد و با صدایی که سعی می کرد به اندازه ی کافی محکم باشد ونلرزد در نگاه او
خیره شد و گفت
_منظورتون رو نمی فهم !!
romangram.com | @romangram_com