#ضربه_نهایی_پارت_379
_خفه شو احمق !!!
تو باید ریز ودرشت هر اتفاقی که در این عمارت میفته رو برای من بگی
و مهم بودن ونبودن گزارش هات رو من باید تشخیص بدم
فهمیدی احمق !!
مرد سریع چشمی گفت
وآن صدا با خشمی عریان ادامه داد
_خیلی زود در مورد این دختر که خودش رو جای یسنا جا زده تحقیق می کنی !!
ودرکمترین فرصت بهم خبر میدی
الانم گورت رو گم کن تا کسی نیومده
_چشم قربان !
تا ذهن فلج شده ی سرمه بخواهد آخرین جمله را هضم کند
در دستشویی کاملا باز شد وسرمه با سر به سمت داخل پرتاب شد وبا برخورد به سینه کسی تعادلش را حفظ کرد .
سرش را از سینه ی مرد جدا کرد و خیلی زود ان مرد که یکی از محافظ ها بود را شناخت .
هینی کشید و وحشتزده قدمی عقب رفت .
رنگ از رخسار مرد پرید وبلافاصله برگشت وبه پدر سراج چشم دوخت
هاتف خشمگین سری تکان داد وبه او اشاره کرد از دستشویی خارج شود .
مرد مطیعانه بلافاصله از دستشویی خارج شد ودر را پشت سر خود بست .
سرمه با رفتن مرد بلافاصله خواست از دستشویی خارج شود که صدای خنده ی بلند هاتف متوقفش کرد
نگاه مستاصلش به سمت هاتف چرخید ودر نگاه خونسرد او گره خورد
romangram.com | @romangram_com