#ضربه_نهایی_پارت_377

کلافه دستش روی کتف سراج مشت شد مجدادا سری تکان داد وباصدای لرزانی صادقانه اعتراف کرد
_خودمم علت این آشفتگیم رو نمی دونم
احساس می کنم بارها وبارها دیدمش ..حتی تناژ صداش هم تو گوشم خیلی آشناست اما هر چی فکر می کنم بخاطر نمیارم او کیست ...
کمی مکث کرد و به سختی ادامه داد
_بی شک در این مدت و با برخورد انواع آدم ها ی خلافکار مالیخولیایی شدم وحتما اشتباه می کنم !!
سکوت کرد و دهانش راسفت بهم چسباند
حالت تهوعش شدیدتر شده بود وامکان می داد هر آن محتوی معده ش را بالا بیاورد .
سراج که با دقت به حرفای او گوش می کرد چینی به گوشه ی چشم انداخت .
حسابی فکرش مشغول شده بود .
او کسی نبود که به راحتی از مسائل بگذرد .
پدر او سال ها ی طولانی بود که ایران نرفته بود وسرمه هم برای اولین بار بود از کشور خارج شده بود پس هیچ راهی نبود که آن ها
توانسته باشند همدیگر را ملاقات کنن !!

اما این همه پریشان حالی وترس نگاه سرمه هم برای کسی که تاکنون ندیده بود به نظر عادی نمیامد!!!!
_س.. سراج .
نگاه پرسشگرش رادر نگاه شرمگین سرمه دوخت
_من حالم خوب نیست وباید دستشویی برم
سراج به رنگ پریده ی صورت او نگاهی انداخت سپس بدون حرفی سری تکان داد بازوی اورا گرفت و در سکوت مسیر دستشویی را در
پیش گرفتند . به جمعیت که رسیدند مردی میانسال صدایش زد وبه عربی چیزی گفت که سرمه متوجه آن نشد .
سراج کلافه وبه ناچار گفت

romangram.com | @romangram_com