#ضربه_نهایی_پارت_375

سراج که متوجه ی اشاره ی کنایه آمیز او به یاشار شده بود حرفی نزد وسرمه اما ، لحظه ای ناخواسته نگاهش به سمت او کشیده شد و
در چشم هایش که مانند دوگوی عمیق و تاریک بودند دوخته شد .
بلافاصله رعشه در اندامش افتاد و برخود لرزید ولرزید .
چقدر زود رنگ وبرق نگاهش را با آن سیاهی مطلق وقیرگون جایگزین کرده بود .
چیزی در نگاه وحشتناک آن مرد وجود داشت که توانسته بود حتی خون در جریان رگ هایش را نیز منجمد کند .
و او بدون حتی پلک زدن ونفس کشیدن مانند گنجشکی شده بود که به هپنوتیزم ماری درآمده باشد.
به سختی خواست از هیپنوتیزم نگاه او خود را خارج سازد که
برای لحظه ای احساس کرد در آن اعماق نگاه او ، دختر بچه ای را می بیند که در آن تاریکی دست وپا می زند .
صدای دور دختر بچه که نامی را فریاد می کشید در گوشش پیچید
هئیی کشید وبر کمر سراج پنجه کشید
به آنی کل وجودش به عرق نشست و از شدت ترس حالت تهوع بهش دست داد .
بلافاصله حلقه ی بازوی سراج دور کمر ش تنگ تر شد وصدای نفس خشمگین او در گوشش برای لحظه ای جایگزین صدای آن دختر
بچه شد .
هاتف که وحشت را در نگاه او وسفیدی رنگ صورتش را دید پوزخندی فاتح زد و پیوند نگاهشان را از هم گسیخت .
سرمه پس از گسیخته شدن آن پیوند نگاه ، بلافاصله سرش را درسینه ی سراج پنهان کرد و باشنیدن صدای قدم های او که به اندازه
ی کافی دور شده بود نفس عمیقی کشید وسعی کرد ضربان تند قلبش را به کنترل خود در بیاورد . چند دقیقه در همان حالت ماند
سنگینی نگاه سراج را روی خود احساس کرد و سعی کرد برخودش مسلط شود .
چیزی شبیه لبخند برلب آورد . و دستپاچه سرش را از روی سینه ی او جدا کرد و کمی از او فاصله گرفت
نگاه موشکافانه سراج صورت سرمه را از نظر گذراند وتاک ابرویی بالا انداخت
به فراست می توانست ترس نشسته در نگاه او را ببیند .

romangram.com | @romangram_com