#ضربه_نهایی_پارت_374
سرمه باشنیدن این جمله به خودش آمد هجوم افکار تلخش را به عقب ذهنش سوق داد . با شرم لب گزید ودستپاچه گفت
_م..ما .. ف.. .ف .فقط دوستیم همین
هاتف خنده ی بلندی سرداد و چون دید سراج به ان ها نزدیک می شود گفت
_اما من پسرم رو خوب می شناسم دختر جان !!!
سپس قهقه ای زد
قبل از اینکه سرمه بخواهد حرفی بزند دستش توسط سراج گرفته واز آغوش پدر او کشیده شد ودر آغوش گرم او فرو رفت و بوی
تلخ عطر همیشگی او که در مشامش پیچید کافی بود تا در آنی کل لرزش بدنش متوقف شود ..
_فکر نمی کنید بهتره کمی هم من با او برقصم پدر !!!!
هاتف لبخندی زد و خیره در نگاه او خونسرد گفت
_البته پسرم ..
هاتف لبخندی زد وخیره در نگاه او خونسرد گفت
_البته پسرم
به هر حال این دختر معشوقه ی توست و ...
سراج اجازه نداد اوجمله ش را کامل کند .با خشم میان جمله ی او پرید و گفت
_پدر!!!!
لحن محکم صدای او تن سرمه راهم لرزاند وخود را بیشتر در آغوش او جمع کرد .
هاتف چون این عکس العمل سرمه را دید خنده ای کوتاه کرد .
چشمکی زد و با لحن خاصی گفت
_ فکر کنم بهتره من برم پیش یار قار قدیمی خودم و شما رو تنها بزارم !!!
romangram.com | @romangram_com