#ضربه_نهایی_پارت_373
کرد ویا شاید خود می خواست آن حرف احمقانه را در آن شرایط بپذیرد !!! آن مرد از کجا می توانست اورا بشناسد ویا حتی اگر نام اورا
هم شنیده بود ومی دانست چه اهمیتی می توانست داشته باشد .
به نظر نمیامد او از باربد وحتی یاشار خطرناک تر باشد . هرچند که ان حس ناشناس لعنتی که هرلحظه پررنگ تر می شد را حتی
نسبت به باربد هم نداشت .
اما تنها چیزی که در آن لحظه برایش مهم بود رهایی از آن بازوها وآن رقص اجباری بود !!!
اما گویی آن مرد قصد رهایی اورا نداشت زیرا لبخند دیگری تحویل اوداد وگفت
_می دونی دختر جان تو اولین دختری هستی که در این چند سال سراج به من معرفی کرده پس ..
لحظه ای مکث کرد و با لحنی مرموزانه وخیره در نگاه او ادامه داد
_پس باید برای پسرم خیلی مهم باشی درسته ؟!
سپس سری تکان داد
_اخه سراج معمولا معشوقه ی کوتاه مدت برای خودش می گیره اما دوست دختر که تو عمارت خودش بیاره ومهمتر اینکه نگهش داره
هرگز!!!
قلب سرمه با شنیدن این جمله بنای تپیدن نهاد . لحظه ای زودگذر نگاهش را به سراج که همچنان با اخم آن ها را می نگریست دوخت
واندیشید.. ایا برای سراج واقعا مهم است .حتی فکرش هم مانند شرابی سکر اور بود .
اما خیلی زود منطقش برسرش نهیبی بلند کشید و با بی رحمی به او یاد اوری کرد که او فقط یک دستاویز است برای سراج !!!
واقعیت آن بود که
سراج او را بنا به دلایلی که نمی دانست چیست دزدیده بود و به ناچار در عمارت خود نگه داشته بود !!
هاتف چینی به گوشه ی چشم انداخت و در حالیکه مانند بازرسی با دقت سرمه را زیر نظر گرفته بود پرسید
_از لپای گل انداختت معلومه که یه خبرایی هست و به نظر میاد با توجه به شناختی که از سراج دارم به زودی خبرای خوشی بشنوم
romangram.com | @romangram_com