#ضربه_نهایی_پارت_372

ان مرد اسم او را از کجا می دانست واز ان بدتر چرا احساس می کرد ان صدا را وقتی که اسمش را صدا زد بارها وبارها شنیده است حتی
در کابوس های شبانه ش !!
_چرا رنگت پریده دختر جان
حالت خوبه .. چرا داری می لرزی
صدای محکم ودر عین حال پر طعنه ش سرمه را به خود آورد .
اب جمع شده در دهانش را قورت داد وبلافاصله با نگاهش سراج را جستجو کرد وچون او را تکیه بر بار وخیره ی تماشای خود دید نفس
آسوده ای کشید وسعی کرد برخود مسلط شود .
بی شک آن مرد که اورا حتی نمی شناخت اما از او بدترین حس ممکن را گرفته بود نمی توانست در کنار سراج گزندی به او برساند .
نگاهش را مستقیم به اودوخت ابروهایش را ناخواسته بهم گره زد و در حالیکه سعی داشت بر خود تسلط داشته باشد موشکافانه پرسید
_وقتی از سراج خواستینمن رو معرفی کنه به نظر نمیومد اسمم رو بدونین ؟!!
هاتف لحظه ای کوتاه از تیزی او جاخورد اما انقدر کوتاه بود که سرمه متوجه آن نشود . لبخندی دندان نما زد واو را به حالت نمایشی
چرخاند و وقتی کمر اورا گرفت به خود نزدیکتر کرد و خیره در آن نگاه مشکوک با بی خیالی گفت
_پس اسم تو دختر زیبا سرمه ست !!!
سرمه با گیجی در حالیکه از آن فاصله ی نزدیک مور مورش شده بود زمزمه کرد
_اما شما ..
هاتف لبخندی به نگاه وحشت زده وپرسشگر او زد و خیلی شمرده وبا لحنی قاطعانه گفت
_فقط خواستم بگم لباس سرمه ای خیلی بهت میاد اما چنان نگاهم کردی که حرفم ناتموم موند و
سپس خنده ای بلند کرد .بار دیگر دست او را بهت زده او را تماشا می کرد بالا گرفت و یک دور چرخاند وگفت
_عجب سوتفاهم جالبی !!!
شاید آن احمقانه ترین حرفی بود که سرمه تا حالا شنیده بود اما آن مرد چنان محکم وقاطع حرف زده بود که سرمه را ناخواسته مجاب

romangram.com | @romangram_com