#ضربه_نهایی_پارت_371
هاتف هم مانند سرمه لحظه ای از صراحت کلام سراج جا خورد
اما خیلی زود خودش را جمع وجور کرد و لبخندی کاملا مصنوعی برلب نشاند و پس از لختی تفکر ، دستانش را برهم کوبید و با زیرکی
پرسید
_دوست دختر ؟!
آه سراج پسر تو همیشه بلدی من رو سوپرایز کنی !!
سپس نگاهی دیگر به سرمه انداخت و با خنده ای بلند گفت
_شک ندارم این دختر همان موش کوچولوی اون روز ودختریه که بخاطرش جدیدا به آب و آتش می زنی درسته ؟!!
سراج نگاهی به مردمک گشاد شده ودهان نیمه باز سرمه انداخت ولبخندی محو روی لبانش نشست .
_بهتره به مهمونی برسین پدر
همزمان با گفتن این جمله آهنگ ملایمی پخش شد و هاتف بلافاصله دست سرمه را به دست گرفت و قاطعانه گفت
_فکر نکنم ناراحت بشی سراج از اینکه اولین رقص رو قبل از تو پدرت با این دختر زیبا کنه ؟!!!
نگاه خشمکین سراج به سمت ان ها چرخید ودستانش از شدت خشم مشت شد . اما علی رقم نگاه ملتمسانه ی سرمه مخالفتی نکرد و تنها
سری تکان داد .
نمی خواست پدرش را بیشتر از آن روی سرمه حساس کند .
هاتف لبخندی زد وبازوی سرمه را که تبدیل به مجسمه ای خشک شده بود گرفت واورا به سمت پیست رقص هدایت کرد. در مرکز
پیست ایستاد و یک دستش رو دور کمر باریک سرمه حلقه وبادست دیگرش دست اورا به دست گرفت و رقص را آغاز کرد .
سرمه دستپاچه چیزی شبیه لبخند روی لب نشاند وسرش را پایین انداخت اما با چیزی که شنید بند دلش پاره شد .چنان سرش را
باسرعت بالا گرفت که احساس کرد رگ های گردنش پاره شد
_سرمه
romangram.com | @romangram_com