#ضربه_نهایی_پارت_370

احمق بود اگر فکر می کرد پدرش یسنا را با سرمه تشخیص نخواهد داد !!
هاتف بر خلاف یاشار که بسیار کلی نگر بود حزئی نگر و نکته سنج بود .
صدای خنده ی هاتف را شنید ودندان روی هم سایید
_خوب پسرم روترش نکن !!
من هنوزم دلیل این مخفی کاری رو درک نکردم !!!
حتما نقشه ای پشت این پنهون کاری هست که مطمئنا به من نمی گی
نگاه سرمه بلافاصله با شنیدن کلمه ی پسرم به سمت سراج چرخید ویاد آن روزی افتاد که آن مرد به عمارت آمده بود و از حس بد
ناگهانی که سراغش آمد لرزه ای برپیکرش افتاد .
_نمی خوای این مادماز... لحظه ای سکوت کرد وباخنده ای پر از طعنه ادامه داد
_ اخ البته که دوشیزه ، رو به من معرفی کنی ؟!
سپس قبل از اینکه سرمه عکس العملی نشان بدهد دست آزاد ویخ زده ی سرمه را به دست گرفت .به سمت لبانش برد وبوسه ای
روی آن نشاند .
سرمه چون حرارت لب او را روی پوست دستش احساس کرد وحشت زده دستش را عقب کشید.
اب دهانش را قورت داد ونگاه ترسیده ش را به سراج که از چشمانش گویی باران آتش می بارید دوخت
دلیل این ترس و لرزی که بر جانش افتاده بود را نمی دانست .
آن مرد پدر سراج بود واو برای اولین بار اورا می دید .
هرچند که از مکالمه ی آن روز ان ها و همچنین نگاه خصمانه ی سراج خیلی زود متوجه شد که رابطه ی آن باهم چندان خوب نیست
صدای محکم وجدی سراج را در نهایت شنید ودهانش از حیرت بازماند .
_ این دختر دوست دختر منه پدر
و فکر کنم تاهمین قدر بدونید کافیه !!

romangram.com | @romangram_com