#ضربه_نهایی_پارت_369

سرمه لبخندی را که می رفت تاروی لبانش شکل بگیرد را مهار کرد و محتاطانه در جواب او اشاره ای نامحسوس به طلا کرد و گفت
_مطمئنی اگر تمام وقت با من باشی ضرر نمی کنی ؟!
سراج بدون انکه حتی به طلا نگاهی کند لبخندی زد و مرموزانه گفت
_شاید !!
اما خوب تو می تونی این ضرر رو جبران کنی دزد کوچولو!!!
سرمه ابتدا از آن همه گستاخی دهنش بازماند و چون لبخند پهن و برق شیطنت آمیز نگاهش را دید چشم غره ای به او رفت
وترجیح داد سکوت کند.
در نزدیکی یاشار و خاتون سنگینی نگاه خیره ی مردی قد بلند که بی نهایت به سراج شباهت داشت توجهش را جلب کرد .
مرد گویی منتظر نگاه او بود که بلافاصله سری تکان داد وقبل از اینکه سرمه بخواهد واکنشی بهش نشان دهد مسیر بینشان را طی کرد و
مقابل آن ها ایستاد .
برای لحظه ای کوتاه منقبض شدن عضله های بازوی سراج را احساس کرد وقبل از اینکه بخواهد اورا نگاه کند صدای مرد را شنید و از تناژ
آشنای صدای او احساس کرد چیزی در قلبش فرو ریخت .
ناخواسته بازوی سراج را محکم فشار داد و خود را به او نزدیکتر کرد .
_شگفتا ..
سپس نگاهی به سراتاپای سرمه انداخت قدمی جلوتر رفت . نیم نگاهی به اطراف انداخت و ارام تر ادامه داد
_چه شباهت فوق العادی با یسنا !!
در حقیقت انگار کپی برابر اصله!!
از شروع مجلس واز وقتی پا به اینجا گذاشتم حتی نتونستم لحظه ای نگاه ازش بگیرم !!!

سراج پوزخندی روی لب نشاند

romangram.com | @romangram_com