#ضربه_نهایی_پارت_368
_ی..یک مشت چرندیات !!!
و دردل بلافاصله آرزو کرد کاش حرف های باربد واقعا یک مشت چرندیات بود.
سراج چون صورت گلگون شده ی اورا دید تاک ابرویی بالا انداخت .
این دختر در عین زرنگی که داشت دروغگوی خوبی نبود !!
نباید امشب او را تنها می گذاشت . دلش نمی خواست دزد کوچولویش در همچین مهمانی که تعداد زیادی از مدعوینش از باندهای
خطرناک بودند تنها باشد .
او یسنا نبود که بتواند از عهده ی خودش در میان آن همه آدم گرگ براید . او سرمه بود . دختری که اگر می دانست بیشتر افراد این
مهمانی باشکوه ، از چه قماش ادم هایی هستند بی شک ضعف می کرد !!!
خوب می دانست این دختر برخلاف ظاهر سرسخت و یکدنده ش بسیار روحیه ی حساس و شکننده ای دارد.
سرش را سمت او خم کرد و در جایی نزدیک به گوشش خیلی محکم گفت
_ تمام امشب رو از کنار من تکون نخور سرمه !!
لحن هشدار آمیز صدایش سرمه را وادار کرد مجدادا نگاهش را به او بدوزد .
ناخوداگاه تصویر طلا در کنار سراج در ذهنش تداعی شد وبلافاصله اخم کرد .
نتوانست خودداری کند وبا کنایه گفت
_خودت می دونی که از اون زن سبکسر بیزارم !!!
چند ثانیه طول کشید تا سراج متوجه حرف دوپهلوی او بشود سپس صدای خنده ی مردانه وبلندش گوش سرمه را نوازش کرد .لبخند
معنادار واشاره ی خاتون به یاشار رادید ودر ذهنش جرقه ای زده شد که وجودش را لرزاند .
اما سراج اجازه نداد تا فکرش بیشتر از این پیشروی کند چشمکی بهش زد وبه شوخی گفت
_نترس دزد کوچولو تاوقتی توپیشمی نه طلا ونه حتی باربد جرات ندارند نزدیکمون بشن !!
romangram.com | @romangram_com