#ضربه_نهایی_پارت_367

_کم کم داشتم به اینکه تو فراتر از یه آدم زمینی هسی شک می کردم !!
سراج باشنیدن این جمله در گلو خندید سری تکان داد ودر حین قدم برداشتن به سمت جمعیت به شوخی گفت
_ مثلا آدم فضایی یا خون آشام یا شایدم از ما بهترون ؟
سرمه لبخندی زد وبلافاصله اندیشید
با ظاهر وغیب شدن های ناگهانی و نیروی جسمی و چابکی وتیزیش بیشتر شبیه خون آشام ها بود تا آدم فضایی ها ..
لبخندش کش آمد وباشیطنت لب زد
_گزینه ی دوم
سراج این بار باصدای بلندی خندید . نگاهی به گردن کشیده وسفید او انداخت و در نزدیکی گوشش باشیطنت لب زد
_ این خون آشام بدشم نمیاد طعمت رو بچشه دزدکوچولو
سرمه شرمگین لب گزید سریع از اونگاه دزدید وصدای خنده ی مجدد سراج را در نزدیکی گوشش شنید وباز قلبش بود که لرزید .
در چند قدمی جمعیت
نگاه خشمگین باربد و طلا را که از آن فاصله ی کم دید حس خوبش همچون حبابی آنی ترکید و لبخندش در لب ماسید
سراج که اورا زیر نظر نظر داشت. نگاهی به باربد انداخت وخطاب از سرمه خیلی جدی پرسید
_باربد که اذیتت نکرد ؟!!
نگاه سرمه از باربد به سمت سراج چرخید وچون نگاه نافذ او را دید سری تکان داد وناامیدانه اندیشید که باربد این بار او را اذیت
نکرده بود وفقط بعد از مدت ها درگیری ذهنی وفرار وگریز از واقعیت ها اورا در مقابل حقیقت در یک خط مستقیم قرار داده بود .
سراج چون سکوت او را دید با اخم پرسید
_ پس کنار گوشت چی وزوز می کرد ؟!
تمام مکالمه ش با باربد ناخواسته در ذهنش تکرار شد. لب گزید سپس نگاهش را از نگاه پرسشگر وجدی سراج دزدید و سراسیمه در
حالیکه قلبش محکم می کوبید به سختی پاسخ داد

romangram.com | @romangram_com