#ضربه_نهایی_پارت_366
تناژ صدایش ملایمتر ازچند لحظه قبل شده بود اما همچنان محکم بود .
سرش را بالا گرفت ونگاه مستقیمش را به او دوخت وبلافاصله مانند خودش اخم کرد و کوتاه پاسخ داد
_اتاقم
سراج آن دختر سرتق را به خود نزدیکتر کرد وبه سختی جلوی لبخند خود را گرفت . چشمهای طوفانی و گره ی افتاده در میان
ابروهایش اورا به شدت خواستنی تر کرده بود .
نگاهش را از نگاهش تا لبهای غنچه شده ش پایین آورد .
ّ تاک ابرویی بالا انداخت وبه مزاح گفت
_ اوه چقدر عصبانی !
ترسیدم !!
سرمه پریشان حال سعی کرد بین خودشان فاصله بیندازد . قلبش از آن فاصله ی نزدیک به شدت بیقراری می کرد . نیم نگاهی به
جمعیت انداخت و زیر لبی گفت
_یعنی باور کنم سراج از کسی یا چیزیم می ترسه !!
سراج نگاهش را مجدادا از لب های رژ قرمز خورده ی او، تا نگاهش بالا کشید وخیره در نگاه نا آرام او دستش را از دست او بیرون
کشید . از بازوهای برهنه ش بالا برد ودر همان حین ارام گفت
_باور نکن!!! سراج از هیچ کس وهیچ چیز نمی ترسه جز ....
ناگهان سکوت کرد.
سرمه که از سکوت ناگهانی او گیج شده بود ، نتوانست بیشتر از چند ثانیه تحمل کند .نگاهی به دستش که سراج دور بازویش حلقه کرده
بود انداخت و ناخواسته خود را به او نزدیک تر کرد با دستانش بازوی او را که برجستگیش حتی از زیر پیراهنش هم کاملا احساس میشد
گرفت وصادقانه اعتراف کرد
romangram.com | @romangram_com