#ضربه_نهایی_پارت_365
برسیم .
لحن نازک وپر غمزه ی طلا خون را در رگ های سرمه به جوش آورد
نگاه پرخشمش بلافاصله به سمت او برگشت . با دیدن او در نگاه آتشینش چنان طوفانی به پا شد که طلا به شدت جاخورد وقدمی
عقب رفت.
حاضر بود قسم بخورد جز نگاه سراج تاکنون همچین نگاه وحشتناکی را از هیچ کس در تمام طول زندگیش ندیده بود .
_کسی از تو نظر نپرسید طلا !!!
صدای تحقیر امیز و جدی سراج را شنید وکمی قلب عصاینگرش آرام شد . پوزخندی به طلا که صورتش از فرط خشم کبود شده بود زد
. _
سراج !!!!
سراج بی اهمیت به لحن کشدار وخشمگین طلا دست سرمه را گرفت واو را به سمت خود کشید .
سپس با اخم نگاه کوتاهی به طلا انداخت و خیلی سرد وجدی گفت
_ از اینجا برو و حرفایی که بهت زدم رو فراموش نکن !!!
طلا باحرص وحسادت نگاهی به دست قفل شده ی ان دو انداخت . لب زیر دندان کشید وگاز محکمی گرفت که بتواند خشم خود ر ا
کنترل کند تا به سمت سرمه یورش نبرد . باید تا زمانیکه وقتش می رسید خویشتن داری می کرد و بعد ضربه ی آخر خود را به آنها
می زد . با این فکر لبخند پرحرصی زد و سری تکان داد . سپس بدون کلمه ای حرف بلافاصله پشت خود را به آن ها کرد وبا قدم هایی
تند از آن ها فاصله گرفت .
سرمه نگاه از قامت کشیده ی طلا گرفت و به دستش که در پنجه ی قوی سراج فشرده می شد دوخت .
حرارت دست او ، نه تنها دست یخ زده ش بلکه کل وجودش را به یکباره داغ کرده بود .
_من منتظر جوابم سرمه
romangram.com | @romangram_com