#ضربه_نهایی_پارت_364
چهره ی سراج با آن لبخند خاص خودش بلافاصله در ذهنش نقش بست ودر میان آن همه همهمه ، صدای تپش قلبش رساتر از هر
زمانی به گوشش رسید .
او بدون اینکه خود متوجه شود کی در آهنی قلبش گشوده شده عاشق شده بود ومعشوق او همان کسی بود که اورا دزدیده واز خانه
خانواده و کشورش دور کرده بود .
. دلش می خواست از باربد واز جمعیت وحتی از سراج که در کنار طلا قدم برمی داشت فاصله بگیرد وبه سمت اتاقش بدود و برای آن
عشق ممنوعه زار بزند وتا دیرتر نشده راه چاره ای پیدا کند !!
باید کاری می کرد .
با این فکر نگاهی به خاتون ویاشار که مشغول خوش وبش با مهمان ها بودند انداخت وچون آن ها را متوجه خود ندید از میز و باربد
فاصله گرفت .
سرش را پایین انداخت ودر حالیکه نفسش را در سینه حبس کرده بود با قدم هایی سریع به سمت پله ها پاتند کرد. اما در میان راه
ناگهان بازوهایش به اسارت دستی در آمد و محکم نگه داشته شد . هینی کشید و
با سرعت سرش را بلند کرد .نگاهش در نگاه پراخم سراج نشست وقلبش هوری پایین ریخت.
سراج با دقت نگاهی به صورت برافروخته ی او انداخت و مشکوک پرسید
_ کجا ؟!
سرمه دستپاچه نگاهش را از او دزدید احساس می کرد اگر دهن باز کند تا حرفی بزند قلبش از حلقومش بیرون می زند .
سراج چون سکوت اورا دید قدمی بیشتر نزدیکش شد و پرسید
_جواب بده سرمه با این عجله کجا می رفتی !!؟
با نزدیک تر شدن بیشتر سراج و پیچیدن بوی عطر تلخش در ببینی اب دهانش را قورت داد. دهن باز کرد وبه سختی خواست حرفی
بزند که باشنیدن صدای نازک طلا بلافاصله دهنش رابست
_سراج عزیزم به اندازه ی کافی بیرون از این ساختمان ادم گذاشتیم که نتونه فرار کنه ! پس نمی تونه جایی بره ..بریم تا به مهمونی
romangram.com | @romangram_com