#ضربه_نهایی_پارت_363
گویی زمام قلبش به دست نگاهش بود که ناگهان این چنین عنان از دست داده و بی تابی می کرد .
سنگینی نگاه خشمگین و غمگینش به حدی زیاد بود که نگاه سراج از جمعیت عبور کرد ودر نگاه او گره خورد .
با صدای خنده ی باربد به سختی نگاهش را از قید نگاه نافذ او آزاد کرد وسرش را برگرداند و نهیبی سر قلب خود که وحشیانه خود را
به قفسه ی سینه می کوباند کشید.
سعی کرد با نفس عمیقی که کشید ظاهر آشفته ش را ارام کند
باربد دستی برچانه ش کشید و با حسادتی آشکار گفت
_چه صحنه ی تاثر برانگیزی !!
عجب....
اینطور به نظر می رسه که از دیدن طلا در کنار سراج جا خوردی !!!
لحظه ای سکوت کرد سپس خیلی ناگهانی قهقه ای باصدای بلند زد
صدای خنده ی ناگهانی وبرق نگاه وحشیانه ش ، ترس را در دل سرمه انداخت .کمی عقب رفت تا جایی که با میز برخورد کرد وایستاد .
باربد دست از خنده کشید . با کنایه و تمسخر گفت
_نکنه زندونی قصمون عاشق زندان بانش شده ؟!
جمله ی آخر او مانند صاعقه ای ناگهانی بر سر سرمه کوبانده شد و ترسش را از یاد برد . کلمه ی عاشق مانند همهمه های ریزی به
ذهنش هجوم اورده ومدام تکرار شد .
باربد از سر دشمنی حقیقتی را گفته بود که سرمه هر بار از قبول آن سرباز زده وانکار کرده بود !!!
حقیقتی که به شدت از آن واهمه داشت ومیترسید ...
شاید این ترس افتاده در جانش ، شدید ترین ترسی بود که او تاکنون تجربه کرده بود .
او همیشه از عشق و عاشق شدن وحشت داشت وبه شدت از آن گریزان بود و حالا عاشق ممنوعه ترین فرد دنیا شده بود .
romangram.com | @romangram_com