#ضربه_نهایی_پارت_362
فک قفل شده ی باربد و همچنین فشار انگشتانش را بر روی جام دید ولبخندی رضایتمند روی لب نشاند .
ناخواسته مانند هر باری که کسی را به مبارزه می طلبید فکش را جلو داده بود و گوشه ی چشمانش را تنگ کرده بود .
باربد به سختی خشم خود را کنترل کرد وفشار دستانش را روی جام کم کرد ریشخندی زد و باخشمی کنترل شده غرید
_می بینم زیادی تو نقش یسنا فرو رفتی و باور کردی دختر یاشار کبیری و زبون درآوردی !!
تو می دونی کی جلوت واستاده ؟!
سرمه ناخواسته خنده ای پرتمسخر وکوتاه کرد .با دست به سرتاپای او اشاره ای کرد و با لحنی تحقیرانه گفت
_اره خوب می دونم کی جلوم واستاده!!! یه شغال که تو بیابونا به شکارش حمله می کنه !!
کارد می زدی خون باربد بیرون نمی زد.
خشمگین قدمی جلورفت . اما خیلی زود برخودش مسلط شد و با تمسخر به پشت سرمه اشاره ای کرد وگفت
_نکنه دلیل این دم تکون دادنت اونه ؟!!
سرمه ناخواسته برگشت ونگاهش به سراج افتاد که همراه زنی از پله ها پایین میامد . خیلی زود طلا را شناخت و تیری از حسادت در
قلبش نشست .
صدای پراز خنده ی باربد را در نزدیکی گوشش شنید و از آن همه نزدیکی بدنش مور مور شد .
_به نظر میاد قبل از شروع مهمونی یه حالی به خودشون دادن
اووف نوش جونشون ما که بخیل نیستیم
سرمه که از لحن پر از شهوت او مشمئز شده بود بین خودشان فاصله ای انداخت
سپس نگاه پراز خشم دیگری به طلا انداخت .
شکنداشت در آن لحظه از طلا حتی بیشتر از آن باربد متجاوز نفرت داشت!!!
نگاه پر از غیضش از طلا عبور کرد وروی سراج قفل شد . او در آن کت وپیراهن مشکی زیادی جذاب شده بود .
romangram.com | @romangram_com