#ضربه_نهایی_پارت_361
دقایقی که گذشت وچون حواس ها از او پرت شد . نفسی کشید و نگاه سرکش بی تابش در اطراف به امید دیدن سراج چرخید اما اثری
از او نبود .
نا امید خواست نگاهش را از جمعیت بگیرد که در لحظه ی اخر نگاهش با نگاه خیره پر ازخصم باربد گره خورد .
برای لحظه ای نفس کشیدن فراموشش شد وناخواسته ذهنش به آن نیمه شب بیابان کشیده شد و کل وجودش در آنی لرزید .
با اینکه از قبل خود را آماده این دیدار اجباری کرده بود اما نگاه کثیف وفاتح او تمام خود داری وشهامتش را تحت شعاع خودش قرار
داد .
لبخند پیروزمندانه ی باربد را که دید خونش به همان سرعت به جوش آمد .
باربد جام به دست به سمت او قدم برداشت واز میان جمعیت عبور کرد ومقابل او ایستاد .
دستی را که جام دران نبود را سمت سرمه جلو برد. لبخندی عریض زد و گفت
_سلام عرض کردم سر..
لحظه ای تامل کرد و با تمسخر ادامه داد
_آخ ببخشید یسنا خانوم!!!
سپس نگاه آمیخته به شهوتش را در اندام وپستی و بلندی های بدن او چرخاند و با لحنی کینه توزانه چشمکی بهش زد و با اشاره به
اندامش با کنایه ادامه داد
_ظاهرا از دیدار آخرمون زمان زیادی نگذشته اما تو خیلی ترگل و ورگل تر شدی
سرمه خیلی زود برترسش غلبه کرد و دندان بر هم سایید
خشم مانند مذابی در رگ هایش جاری یافت و وجودش را به آتش کشاند
بی اعتنا به دست او که همچنان به سمتش جلو گرفته شده بود پوزخندی زد و بی اعتنا به کنایه ی او با تمسخر پاسخ داد
_ به نظر میاد انقدری زمان گذشته
که شکستگی وجای کبودی صورتت کاملا خوب شده !!
romangram.com | @romangram_com