#ضربه_نهایی_پارت_360

سعی کرد دور سراج خط قرمزی بکشد وبه او فکر نکند .
سرمه بازو به بازوی یاشار از پله های مرمرین عمارت سراج ، با سری بالا گرفته پایین رفت . بر خلاف ظاهر سرد وبی تفاوتش ، کل
وجودش از درون می لرزید .
سعی کرد خود را آرام کند .چند نفس عمیق و پی در پی کشید وبرای چندمین بار به خود گفت
تا زمانیکه سراج در این جشن حضور دارد هیچ اتفاقی برای او نمی افتد .
حتی الامکان به آن جمعیت که از پایین پله ها او را تماشا می کردند نگاه نکند
اخرین پله را بازو در بازوی یاشار پایین رفت ، و دراخرین پله ، از سنگینی نگاه خیره ومشتاقانه ی جمعیت ، از شدت استرس بازوی یاشار
را فشرد و ناخواسته ایستاد .
یاشار که به وضوح متوجه ی اضطراب او شده بود لبخندی تلخ روی لب نشاند .
قلبش برای چندمین بار طی آن روز به درد آمد .
در آن لحظه ، تنها یک آرزو داشت وآن این بود که مانندسایر مهمانی هایی که در گذشته برگزار شده بود جای آن دختر ، دست
دخترش یسنا دور بازوهایش حلقه شده بود .
با صدایی که گویی از ته چاه به گوش می رسید گفت
_نگران نباش همه چیز تحت کنترله..
همزمان با گفتن این جمله سرمه را وادار کرد تا آخرین پله را پایین برود .
خاتون اولین کسی بود که به استقبال او رفت وسخت در آغوشش گرفت و قربان صدقه ش رفت .
سپس به همراهی خاتون و یاشار به سمت زنان ومردانی که وسط سالن ایستاده بودند رفت و همانطور که سراج از قبل توضیح داده
بود رفتار کرد و تنها به تعدادی خاص که عکس هایشان را از قبل دیده بود وتا حدودی شناخته بود لبخند زد ودست داد .

یاشار وخاتون کنار چند زن ومرد میانسال ایستادند ومشغول صحبت شدند .

romangram.com | @romangram_com