#ضربه_نهایی_پارت_359
از روی صندلی بلند شد وکمی کش وقوس به بدن خشک شده ی خود داد . زن چند کلمه ای حرف زد وچون او متوجه دقیق حرفایش
نشد به ناچار سری برایش تکان داد .
با کمک زن به سختی توانست لباسی که خاتون برای شبش انتخاب کرده بود به تن کند .
سپس برای دومین بار مقابل آینه ایستاد وبا دقت خود را تماشا کرد . لباس کارشده ی بلند سرمه ای رنگ کاملا اندازه ی تنش بود
طوری که گویی خیاط برای خود او دوخته است.
هرچند که سراج گفته بود خیاط یسنا با توجه به اندازه وسلیقه ی او این پیراهن زیبا را دوخته .. .لباس در حین سادگی بسیار زیبا بود .
به پهلو ایستاد و از آن زاویه به قوسی وانحنای باریک کمرش دوخت.
لحظه ای ناخواسته چهره ی سراج در ذهنش تداعی شد .
دلش می خواست نظر سراج را در مورد ظاهر جدیدش بداند
اما خیلی زود سری تکان داد و با آشفتگی اندیشید چرا باید برایش نظر سراج مهم باشد !! در آن چند ثانیه چراهای زیادی در ذهنش به
فریاد درآمد که مهمترینش آن بود
که چرا باید از صبح با هر ضربه ای که به در می خورد قلبش هوری پایین بریزد که سراج پشت در اتاقش ایستاده است .
جرقه ای در ذهنش زده شد وقلبش با شدت بیشتری شروع به کوبیدن خود در قفسه ی سینه کرد .
در آنی هجوم خون را در گونه هایش احساس کرد .
کل وجودش نبض گرفته بود .
نمی خواست چیزی را که قلبش فریاد می کشید وذهنش در مقابل آن سکوت اختیار کرده را باور کند .
با دستی که زن به نشانه ی تحسین برهم کوبید نگاه از آینه دزدید . لبخندی اجباری برای تشکر از او برلب نشاند
زن اخرین لبخند تحسین برانگیز را روی لب نشاند واز اتاق خارج شد .
با قدم هایی سست از آینه فاصله گرفت به سمت تخت رفت و مضطرب لبه ی آن نشست .
romangram.com | @romangram_com