#ضربه_نهایی_پارت_358
کلافه نگاهی به ساعت انداخت که چهار عصر را نشان می داد وسراج صبح قبل از رفتن گفته بود که تا شش باید کاملا آماده شده باشد .
لحظه ای چهره ی جدی سراج در ذهنش نقش بست و آشوب دلش بیشتر شد .
به نظر می رسید او هم از حضور باربد و طلا چندان راضی نبود .
شب قبل ، یاشار به همراه باربد وطلا به کویت آمده بودند تا در جشن امشب شرکت کنند .ابروهایش با یاد اوری دیدار کوتاه دیشبش
با یاشار در حضور خاتون گره خورد . به خصوص زمانی که به اجبار دقایقی را در آغوش او گذرانده بود واحساس کرده بود یاشار عطر
تنش را با دلتنگی عجیبی بو می کشید . حالا دیگر معنای نگاه های پرحسرت و غمگین یاشار را به خود خوب می دانست و حتی لحظه ای
هم دلش برای او عمیقا سوخته بود .
ذهنش از یاشار ابتدا به سمت طلا وبعد به سمت باربد کشیده شد وگره ی ابروهایش کور تر شد .
موهای بلوند ومواج طلا و خنده های سبکسرانه واندام هوس انگیزش که دست ودلبازانه در معرض تماشا می گذاشت وهمچنین نگاه
های خریدارانه اش به سراج تنها چیزی بود که از یاد آوری اسم طلا در ذهنش تداعی می گشت و همین حس حسادتش را برای ثانیه ای
تحریک کرد .
کلافه ومحکم لب گزید .
تصویر دیگر باربد بود .همان مرد منفور که هنوز سنگینی رد لب هایش را روی پوست بدنش احساس می کرد!!! یاد اخرین نگاه حریص و
کثیف باربد در جانش رعشه انداخت .
ناخواسته نگاه هرز اورا با نگاه سراج مقایسه کرد واز تفاوت میان آن دو نگاه گره ی ابروهایش باز شد .
نفس عمیقی کشید وسعی کرد این بار روی حرف سراج حساب باز کند که خیلی محکم گفته بود هیچکدام از آن ها نمی توانند کوچکترین
آسیبی به او برسانند .
ارایشگر خود را عقب کشید ولبخند رضایت مندانه ای روی لب نشاند . سپس خود را کنار کشید واجازه داد که سرمه خود را در اینه تماشا
کند . سپس از تصویر دختر داخل آینه ،لبخندی تلخ روی لبانش نشست . بی شک اگر پدرش و حتی انا او را در آن آرایش می دیدند
نمی شناختند !!!
romangram.com | @romangram_com