#ضربه_نهایی_پارت_357
حالا قبل از اینکه دوباره بازشه بیا بخواب
لبخندی ناخواسته از پرویی وگستاخی سراج روی لبش نشست وخدا را شکر کرد که اتاق به اندازه ای تاریک بود که او لبخند نشسته روی
لبانش را نبیند .
به سمت صدا برگشت وکورامال وبا احتیاط به سمت تخت قدم برداشت ودرحالیکه قلبش به تندی قلب یک کبوتر بچه می تپید روی
تخت نشست .
صدای قیژقیژ تخت لحظه ای سکوت اتاق را شکاند . کنج لب گزید و نزدیک به لبه ی تخت ، دراز کشید وسریع چشمانش رابست .
سراج لبخندی به این کار او زد . این دختر واقعا سرکش ومهار نشدنی بود .
اما او هم سراج بود و خوب می دانست چگونه دختر سرکشی مثل او را رام کند پس وقتی دهانش را باز کرد لحن صدای جدی وپر
تحکمش هیچ نشانی از لبخند نداشت
_ کاری نکن حرفم رودوبار تکرار کنم سرمه پس بیا بغلم !!
سرمه در ظاهر با اکراه خود را به سمت اوکشاند واما در باطن بعد از تجربه ی آن لحظه ها وساعت های وحشتناک دلش کمی
آرامش می خواست و در آن تاریکی محض، اواعتراف کرد که این آرامش را بعد از پدرش فقط در آغوش این مرد که از قضا یک
جنتلمن نبود پیدا می کرد!!!!!!!
میان بازوهای باز او خزید و سرش را روی سینه ی برهنه ی او گذاشت. دست سراج که دور کمرش حلقه شد همزمان با فرو ریختن
قلبش پلک هایش را بست و سفت روی هم فشرد .
سراج به پلک های لرزان و لبهای جمع شده ش خنده ای در گلو کرد . چانه ش را روی سر او گذاشت وپتو را تا گردنش بالا کشید
وسعی کرد او هم باوجود آن دختر در آغوشش بخوابد !!
سرمه با افکاری مغشوش ،خود را به دست ارایشگر سپرده بود تا اورا برای جشن امشب اماده کند .
بی قرار تکانی به خود داد که آرایشگر بلافاصله وبرای چندمین بار بهش هشدار داد .
romangram.com | @romangram_com