#ضربه_نهایی_پارت_356
_تا وقتی من خوابم پیشم می خوابی وحق نداری از کنارم تکون بخوری
فهمیدی؟!!
سرمه شرمگین پلک بازو بسته کرد ودرحالیکه قلبش دیوانه وار می کوبید به ناچار سری تکان داد وبه سختی وبا شرم گفت
_فقط بزار چیزی تنم کنم لطفا ...
سراج با همان اخم گفت
_فقط چند ثانیه اجازه داری تا لباس زیرت رو ببندی و برگردی بغلم تا بخوابیم!!
سرمه دهن باز کرد و مجدادا سراج بود که اجازه نداد او حرفی بزند
_حتی کلمه ای بگی ...
لحظه ای تامل کرد نگاهی به دستهای او که به حالت ضبدری سی..نه ش را پوشانده بود انداخت
چینی به گوشه ی چشم انداخت و با لحن مرموزی ادامه داد
_خودم برات می بندم !!!
سرمه به شدت جا خورد و خوب می دانست این مرد هر حرفی بزند به آن عمل می کند . پس دستپاچه و بدون گفتن کلمه ای حرف
برگشت و زیر سنگینی نگاه او با دستهایی که به شدت می لرزید به سختی سگک سوتینش رابست .
نگاه سراج لحظه ای روی کمر سفید وباریک او ثابت ماند و بلافاصله ابروهایش بهم پیوست و چشمانش ریز شد . این زخم های قدیمی
که بی شک جای کمربند بود به شدت فکرش را درگیر کرد واولین سوالی که در ذهنش ایجاد شد آن بود که چرا باید در کمر او که
دختر یک مرد سرشناس وتاجر موفق فرش بود ، جای زخم کمربند باشد !!!!
سرمه لحظات طولانی در همان حالت ماند حتی شرم داشت که به تخت برگردد . درست در گیر ودار فکریش اتاق ناگهان در تاریکی
فرو رفت وصدای گرفته وبم او را شنید
_ آفرین دزد کوچولو
romangram.com | @romangram_com