#ضربه_نهایی_پارت_354
_پس اگر دست من بهت بخوره خیلی کم احتمال داره به خودکشی فکر کنی !!
اهی در دل کشید. ذهنش برای اینمرد مانند کتابی باز بود که با این سهولت می توانست افکارش را بخواند !!!
باید خودش را جمع وجور می کرد.
باید همان سرمه ی همیشگی و محکم باشد ودیگر بیشتر از این غرورش را خدشه دار نکند . آب بینیش را بالا کشید و مضطرب و زیر
نگاه مستقیم او موهای آشفته اش را در یک طرف روی شانه ی برهنه ش جمع کرد . سپس نگاهش را مستقیم به نگاه او گره زد و با
صدای خش داری پاسخ داد
_تو ..توهرگز با من اینکارو نمی کنی
از صلابت صدایش در حین گفتن این جمله احساس رضایت کرد .
سراج لحظه ای جا خورد .
تاک ابرویی بالا انداخت وپس از لختی سکوت پوزخندی زد وگفت
_عجب اعتمادی!!!!
سپس به سمت اوخم شد .چانه ش را میا ن انگشت شصت وسبابه ش گرفت واورا مجبور کرد تا مستقیم نگاهش کند
سپس با تمسخر پرسید
_ اون وقت منشا این اعتماد افلاطونیت به یه قاچاق فروش وآدم دزد وقاتل چیه ؟!
این همان سوال سرمه از خود بود .سوالی که برای آن جوابی نداشت !!
در آن فاصله ی اندک خیره به چشمان مشکی ونافذ او ، برای چندمین بار اندیشید ، حق با اوست وچرا باید به همچین مردی اعتماد می
کرد !!
سراج چون جوابی نشنید مماس لب او
لب زد
romangram.com | @romangram_com