#ضربه_نهایی_پارت_353
سراج با خرص گفت
_به قیمت مرگت ؟!!!
سرمه بلافاصله پاسخ داد
_حتی به قیمت مرگم ..
سراج سری تکان داد .لحظه ای مکث کرد و نگاهش را در اندام او به چرخش در آورد وگفت
_پس اگر من بهت دست بزنم خودت رومی کشی ؟!!
سرمه خیره در نگاه او لحظه ای تردید کرد وهمین تردید وجودش را لرزاند بلافاصله از خود سوال کرد ، مگر او با بقیه چه فرقی داشت
!!
او هیچ جوابی برای این سوال ناگهانی نداشت . تنها چیزی که به ذهنش خطور کرده بود احساس امنیت وارامشی بود که هر بار در
چهارچوب آغوش او به سراغش میامد .وچیزی که بیشتر از همه چیز گیجش کرده بود سوای وحشتی که از او داشت آن حس عجیب
ومرموز ی بود که در کل وجودش ریشه دوانده بود وباعث کوبش دیوانه وار قلبش شده بود .
سکوت که طولانی شد سراج چینی به گوشه ی چشم خود انداخت و با دقت مشغول آنالیز کردن ذهن سرمه شد .لبخندی زد و با
بدجنسی گفت
_که اینطور !!
سرمه تکانی خورد و چون همان برق آشنای همیشگی را در نگاه او دید نوری از امید در دلش تابید . این سراج همان سراج آرام همیشگی
بود که در طی آن مدت شناخته بود وهمین وجودش را گرم کرد . به جرات می توانست قسم بخورد که این سراج هیچ آسیب وگزندی
به او نمی رساند واو حتی سر ریشه ی این اعتماد را نمی دانست از کجا اب می خورد !!!
او فقط یک چیزی را می دانست وآن این بود که این مرد امشب هرچقدر هم که از دست او خشمگین باشد هم به حریم او تجاوز
نخواهد کرد !!!
romangram.com | @romangram_com