#ضربه_نهایی_پارت_352

دستی روی ته ریشش کشید و لب زد
_دختره ی احمق
باخشم نفسش را بیرون فرستاد . نا خواسته تصویر برهنه ی غرق در خون یسنا جلوی چشمانش نقش بست و همین باعث شد تا عنان
خود را از دست بدهد . دست سرمه را رها کرده واو را محکم به سمت خود برگرداند و در نزدیکی صورت پف کرده ش غرید
_این چیه ؟!
سرمه هق هق زنان دستانش را که به شدت درد گرفته بود را تکان داد و چون نگاهش به تیغ دست سراج افتاد شوکه شد و آه از
نهادش برآمد .به کل وجود تیغ را فراموش کرده بود .
سریع دست دراز کرد تا تیغ را از دستش بقاپد اما سراج خشمگین دستش را مشت کرد و از شدت خشم آ ن را فشرد باصدای بلندی
غرید .
_حرف بزن سرمه تا اون روی من رو ندیدی !!!
صدای بلند وپرصلابتش مثل صاعقه بر پیکر سرمه کوبانده شد .
چنان از این تن صدا وحشت کرد که
اشک هایش هم باسرعت متوقف شد.
سریع روی تخت نشست . بند سوتین خود را بالا کشید و و نگاه رعد آسایی روی تخت انداخت چون چیزی نبود تا با آن سی..نه اش را
بپوشاند متکا را جلوی سینه اش گرفت.
سپس نگاهش را از دست مشت شده ی او به بالا کشید از روی رگ های متورم گردنش عبور داد و در نگاه به خون نشسته و منتظر او
ثابت ماند .
_حرف بزن سرمه !!
سرمه سراسیمه آب دهانش را به سختی قورت داد و با لکنت گفت
_ف..فقط..فقط..نمی خواستم دست ..دست ..ک..کسی ..بهم ..بخوره

romangram.com | @romangram_com