#ضربه_نهایی_پارت_351
از سنگینی نگاهش ، سرمه وحشت زده لرزید .حتی تخت هم از شدت لرزش او به لرزه در آمده بود !!
سراج مجدادا دلش برای او ضعف رفت.
دلش می خواست دخترک ترسیده را در آغوش گرفته وبگوید که از او نترسد . که او تنها کسی بود که هیچ وقت نمی توانست آسیبی
بهش برساند .
روی او خیمه زد و خیره در نگاه درشت شده ش با ابروهایی بهم پیوسته زمزمه کرد
_می دونی گذشتن از تو در این لحظه چقدر سخته ؟
همزمان با گفتن این جمله دستش را از زیر کمر او و با یک حرکت بیرون کشید. و آرام سمت بند لباس زیرش برد آن را گرفت وتا
وسط بازوهای برهنه ش پایین کشید و زمزمه کرد
_می دونی شیرینی طعم لبات دیوونه کننده س به طوری که الان دلم می خواد مزه ی بیشتری ازت بچشم ؟!
.قلب سرمه در سینه فرو ریخت لحظه ای در چهارچوب آغوش او آرام گرفت و نگاه گیجش در نگاه ناخوانا ونافذ سراج دودو زد .
اما چون بند سوتینش پایین تر رفت به خود آمد .
نا امیدانه بار دیگر تلاش کردتا دستانش را پنجه های فولادین او بیرون بکشد وچون نا موفق ماند . مانند ماری به خود پیچید ، فریادی
خفه کشید . در نهایت در حالیکه سرگیجه وسیل اشک دیدش را تار کرده بود تسلیم شده و ومانند بچه ای سرش را کج کرد وداخل متکا
فرو برد تا نبیند چه برسر دخترانگی ها وآرزوهای برباد رفته ش می آید .
تا صدای ضجه ش را که می توانست گوش آسمان را کر کرده وبه گوش خدا برسد را در آنجا خفه کند .
سراج با دیدن او در آن حالت، لبخندی دیگر زد . آن دختر آن شب ، با کارهای ناخواسته ش قصد دیوانه کردن او را داشت .اما لبخندش
خیلی زود با چیزی که دید روی لبانش خشک شد وجایش را به اخم پررنگی داد !
دستش را دراز کرد وبه سمت سی..نه ی او جلو برد و بدون اینکه بگذارد دستش با بدن او برخوردی کند لبه ی تیغ را که گوشه ای از
آن از لباس زیرش بیرون زده بود را گرفت .سپس خشمگین وبا احتیاط آن را طوری بیرون کشید که به سرمه آسیبی نرسد . کلافه
romangram.com | @romangram_com