#ضربه_نهایی_پارت_349
با شنیدن این جمله ، وحرارت آغوشش تن سرمه یکهو داغ کرد ودیگر خبری از آن سرمای کشنده نبود .
تقلایی برای رهایی کرد که هیچ نتیجه ای نداشت .
سراج سرش را خم کرد ومجدادا کنار گوشش خشمگین و با غیض لب زد
_ش..ش..آروم باش آروم ...
شکنکن من از اون شیخای شکم گنده که قرار بود امشب تختشون رو گرم کنی خیلی بهترم !!
سرمه به سختی لب زد
_من فقط می خواستم به خونمون برگردم همین !!!
چشم های سراج ریز شد اما حرفی نزد
هر چه به تخت نزدیکتر می شدند نفس سرمه تنگتر می شد و وقتی باملایمت روی تخت گذاشته شد قلبش لحظه ای ایستاد . حاضر
بود در آن لحظه جان به جان آفرین تسلیم کند .
کمتر از چند ثانیه ، قطرات اشک از چشمانش جوشید و مانند سیلی روی گونه هایش راه یافت
سراج بی اهمیت به اشک های او ، روی تخت نشست واو را علی رقم مقاومتی که می کرد مجبور کرد تا روی تخت دراز بکشد سپس
روی او ، خیمه زد .
سرمه سراسیمه وهراسان کف هردو دست خود را روی سینه ی برهنه ی او قرار داد .تمام قدرتی که برایش مانده بود به کف دست
داد و سینه ی او را محکم فشرد و در میان گریه وباصدای تو دماغی نالید
_تو..تو به ....من ..تو به من قول دادی...تو قول دادی همیشه مواظبم باشی..
در چشم های سراج برقی از طعنه وخشم درخشید .هردو دست او را به راحتی از سینه جدا کرد . با یک دست گرفت وآن را محکم بالای
سرش نگه داشت وبا خونسردی گفت
_این تا قبل از این بود که من رو دور بزنی و فرار کنی !!
سپس دست آزادش را از پشت کمر او رد کرد و وسگک لباس زیرش را باز کرد .
romangram.com | @romangram_com