#ضربه_نهایی_پارت_348
سرمه در آغوش او افتاد وسرش روی سینه ی او قرار گرفت. با سرعت خود را عقب کشید و قبل از اینکه بخواهد از آغوش او بگریزد
دست سراج دور کمر عریانش حلقه شد وان را محکم فشرد . سپس سرش را خم کرد و لبانش را به لاله ی گوش او چسباند و با آرامش
زمزمه کرد
_دیدی دستم بهت رسید دزد کوچولو!!!
از حرارت لب ها ونفس داغ او کل بدن سرمه به آنی مور مور شد و ذهنش با سرعت به چند شب قبل فلش بک زد شبی که او به
اتاقش امده بود تا اتمام حجت کند .
از حرارت لب ها ونفس داغ او کل بدن سرمه به آنی مور مور شد وذهنش با سرعت به چند شب قبل فلش بک زد .شبی که او به اتاقش
آمده بود تا اتمام حجت کند .
با یاد آوری آن شب ضربان قلبش شدت گرفت و نفس تو سینه ش حبس شد .
تمام مکالمه های آن روز مانند نواری ضبط شده در ذهنش با صدای بلند تکرار شد وبا هر تکرار برشدت وحشتش افزوده شد .
ناخواسته در چهارچوب آغوش او تکانی خورد که بلافاصله در بازوهای عضلانی سراج تنگ تر فشرده شد . به ناچار نگاه وحشت زده ش
در آن اتاق نا آشنا چرخید و روی تخت دونفره ی بزرگ با رو تختی قهوه ای تیره رنگ ، ثابت ماند .
جرقه ای در ذهنش زده شد .سراج فکر همه جا را کرده بود .اورا به عمارت نبرده بود تا بتواند از طریق خاتون خود را نجات دهد و
همین اورا بیشتر ترساند .
باید فکری می کرد تا کاری کند .اما انگار ذهنش هم مانند جسمش یخ زده بود و تنها قلبش بود که با قدرتی بیشتر از قبل در سینه می
کوبید .
سراج مسیر نگاه اورا تعقیب کرد وچون به تخت رسید خنده ای در گلو کرد. وچوننگاه ناامید و ترسیده ی سرمه به سمتش چرخید .تاک
ابرویی بالا انداخت و خیلی ناگهانی دست زیر زانوهایش انداخت ودر حین کشیدن او در میان بازوهایش در نهایت بدجنسی لب زد
_خوبه که می دونی چه نوع تنبیهی در انتظارته دزد کوچولو !!!
romangram.com | @romangram_com