#ضربه_نهایی_پارت_347

شاید باید آن دخترک نترس را تا حدودی می ترساند تا دیگر قصد فرار ولجبازی به سرش نمی زد وخود را به خطر نمی انداخت .
با سه قدم بلند خود را مقابل او رساند
پوزخندی از شدت خشم زد و با بی رحمی غرید
_پیش اون همه مرد خودت رو تو معرض تماشا گذاشته بودی اون وقت از من که قرار تا چند لحظه دیگه لخت بغلم بخوابی خودت رو
اینجوری ساندویچ پیچ کردی !!!!

همزمان با گفتن این جمله چنان ملحفه را از دست های مشت شده ی او کشید که ملحفه از دست سرمه همزمان با هین بلندی که کشید
رها شده وروی زمین افتاد ..
سرمه وحشت زده با دستانش سینه هایش را پوشاند . قدمی عقب رفت وروی کاناپه پرتاب شد .
گلویش مانند کویری خشک شده بود و بند بند وجودش می لرزید .این مرد خشمگین که مقابلش ایستاده بود هیچ شباهتی به آن سراج
آرام و خونسرد همیشگی نداشت و به نظر نمیامد امشب هیچ رحمی داشته باشد .
سراج روی او خیمه زد و
نگاه خیس سرمه روی بالاتنه ی برهنه ی او چرخید .با بغض و به سختی دهان باز کرد و نالید
_س..س..سراج..لط..لطفا
بغض صدایش و مردمک درشت شده از ترسش ، دل سراج را لرزاند. ثانیه ای پلک روی هم گذاشت وآن را به شدت روی هم فشرد .
نباید تسلیم دلش و آن نگاه خیس که مدت ها بود زمام قلبش را به دست گرفته بود شود .
هنگامیکه که پلک هایش از هم گشوده شد باز هم سردی نگاهش بود که تن سرمه را لرزاند .
در حالیکه روی کاناپه عقب عقب می رفت مجدادا نالید
_سراج
سراج دست یخ زده ی سرمه را به دست گرفت و اورا محکم به سمت خود کشید .

romangram.com | @romangram_com