#ضربه_نهایی_پارت_346

در سکوت شب کلبه ، به وضوح صدای نفس های تند سرمه را از پشت کاناپه وزیر پنجره می شنید .
به سمت تخت رفت ودر حین باز کردن دکمه های پیراهنش با خشمی کنترل شده گفت
_فکر نمی کنی چوب خطتت به اندازه ی کافی برای امشب پرشده دزد کوچولو ؟
پیراهنش را از تن کند وآن را روی تاج تخت انداخت و به سمت کاناپه برگشت نگاهی به پنجره انداخت و به سردی ادامه داد
_ بهتره بیشتر از این نخواهی خونسردی وآرامش من رو امتحان کنی. بهت قول میدم در غیر این صورت چیز خوبی در انتظارت نخواهد
بود !!!
لحظه ای مکث کرد .
صدای نفس ها تند ترشده بود .لبخندی را که می رفت تا روی لبانش کش بیاید را کنترل کرد ونتیجه ی آن چینی بود که در گوشه ی
چشمانش افتاد .
هردو دست خود را در جیب شلوار فرو کرد وبا جدیت ادامه داد
_چند ثانیه وقت داری تا بیایی بیرو..
هنوز جمله ش کامل نشده بود که سرمه را دید که از پشت کاناپه خود را بیرون کشید . سپس با سری پایین انداخته ، کاناپه را دور زد و
جلوی آن ایستاد .
سرمه که نمی خواست بیشتر از این او را خشمگین کند و اوضاع را خرابتر کند در حالیکه مثل بید می لرزید ملحفه ی روی تخت رو
محکم تر دور خود پیچید و جلوی کاناپه ایستاد و گوشه های ملحفه را به همراه پنجه هایش در هم قفل کرد . حتی شهامت این را
نداشت که به چشمهای سراج نگاه کند .
نگاه اخم آلود سراج سرتا پای قنداق پیچ شده ی او را رصد کرد .
و هر بار با یاد آوری آن صحنه که او نیمه برهنه در مقابل آن همه نگاه هرز روی سن فروش ایستاده بود ، بحدی خشمگین می شد
که دستانش مشت می گردید و در آن لحظات به شدت دلش می خواست مشت دستانش روی صورت پف کرده ی آن دخترک
سرکش باز شود !!!

romangram.com | @romangram_com