#ضربه_نهایی_پارت_345
بلافاصله دست در جیب کتش انداخت .گوشی را در آورد و آن را بی صدا کرد تا سرمه بیدار نشود .
سپس با دیدن شماره ی هاتف ، لحظه ای تامل کرد وبعد خشمگین برای جواب دادن از کلبه خارج شد .
ارتباط را برقرار کرد و قبل از اینکه حرفی بزند صدای جدی هاتف درگوشش پیچید
_اون دختر کیه سراج که به خاطرش باز مقابل امیر قرار گرفتی !!!
سراج سیگاری از جیب کتش خارج کرد وآن را آتش زد وگفت
_اگر این وقت شب زنگ نمی زدی تعجب می کردم پدر !!!
صدای نفس زدن های تند پدرش را شنید وپک عمیقی به سیگار دستش زد
صدای مضطرب وگرفته ی پدرش مجدادا در گوشش پیچید
_ پرسیدم اون دختر کیه سراج که به جای یسنا جاش زدی ؟!
سراج که می خواست به مکالمه هرچه زودتر پایان دهد با جدیت پاسخ داد
_مثل سال های گذشته سعی کنید تو کارهای من دخالت نکنید پدر
الانم قطع می کنم .شب بخیر
این را گفت ودیگر منتظر صحبتی از جانب پدرش نماند و ارتباط را قطع کرد وخشمگین سیگارش را روی زمین انداخت وبا پا آن را لگد
کرد .
بی شک وجود سرمه خیلی زود لو می رفت ودر جشنی که خاتون تدارک دیده بود همه از حضورش مطلع می شدند و شاید این همان
فرصتی بود که او مدت ها انتظارش را می کشید تا از حقیقت سردربیاورد .
گوشی را در دست جابه جا کرد وبه سمت کلبه حرکت کرد . در را باز کرد وداخل شد واولین چیزی که دید تخت خالی بود .پوزخندی زد
ودستی برته ریش صورتش کشید و اولین چیزی که اندیشید که این بود که ظاهرا شب دیگری را هم باید بیدار می ماند .
با خونسردی در کلبه را بست.
romangram.com | @romangram_com