#ضربه_نهایی_پارت_343

سراج بعد از دوساعت رانندگی ماشین را روبه روی کلبه نگه داشت وخاموش کرد .
نگاه سردش به جانب سرمه برگشت . اما بلافاصله با دیدن وضعیت او درخواب لبخندی عمیق روی لبانش شکل گرفت . چطور صدای
خروپف بلند او را نشنیده بود !!

کمی در صندلی جابه جا شد وخود را به سمت او کشاند .گردنش کج شده وروی شانه هایش افتاده بود وهمین باعث شده تادر خواب
خروپف کند.
سری تکان داد و تک خنده ای در گلو کرد.
این دختر حتی در خواب هم می توانست برای او دلبری کند و حتی در اوج خشم وعصبانیت قلب یخ زده ش را در سینه بلرزاند
دستش را جلو برد و موهایی که روی صورتش را پوشانده بود به کناری زد .سپس با سرانگشت اشاره اش با ملایمت اب دهانش را که
روی گونه ش رد انداخته بود پاک کرد و در مقابل وسوسه ی پاک کردن باقی آن رد خیس وبراق را ، با لب هایش مقاومت کرد !!!!
نگاهش کمی پایین تر رفت وروی سینه های مرمری وسفید او که از زیر آن سوتین پولکی قرمزشدید خودنمایی می کرد خیره ماند .
حتی فکر اینکه این تن وبدن را کسی جز خود او لمس می کرد هم کافی بود تا رگ های گردنش متورم شود ودستانش مشت گردد.
چند ثانیه که گذشت با اخم دست خود را عقب کشید و
کلافه به پشت گردن خود کشید . کمی بعد در ماشین را باز کرد و از ماشین پیاده شد . نگاهی به آسمان پرستاره انداخت وریه هایش را
پر از هوا کرد .
سپس ماشین را دور زد و به سمت در سمت او رفت در را باز کرد وارام نامش را صدا زد
چون جوابی نشنید مجدادا واین بار بلندتر صدا زد وچون باز هم صدایی نشنید لبخندی زد . به سمتش خم شدو به ارامی کمربندش را
باز کرد .
یک دستش را پشت کمر ودست دیگرش را پشت زانوهایش انداخت واو را بلند کرد ودر آغوش کشیدش وبه سمت کلبه قدم
برداشت . کلید را در قفل چرخاند ودستگیره ی آهنی را پایین داد .در با صدای ناهنجاری در پاشنه چرخید .

romangram.com | @romangram_com