#ضربه_نهایی_پارت_340

_حتما اشتباهی پیش اومده و ..و.. زیر ان نگاه نافذ وخشمگین کم آورد و
به ناچار سکوت کرد .
شیخ عبدل چون اوضاع را اینگونه دید به کمک دوست قدیمی ش شتافت و دخالت کرد.
هرچند قلبا از اینکه دختر زیبایی که امشب برای رضایت امیرش در نظر گرفته بود از دستش پریده بود ناراحت بود .
لبخندی تاسف بار روی لب نشاند .دستی برمحاسن کشید و متفکرانه گفت
_پس دلیل اینکه این دختر انقدر چهره ی آشنایی داشت این بود .
سپس به دوست خود اشاره ای کرد وگفت
_ بی شک اشتباه بزرگی صورت گرفته وامیدوارم شما ببخشید .
مسئول حراجی بلافاصله عذر خواهی کرد .سراج دیگر منتظر ادامه ی صحبت نماند برگشت ومچ دست سرمه را گرفت وبا قدم هایی
بلند به سمت در خروجی گام برداشت .

سرمه با برخورد هوای تازه ، با پوست صورتش از خوشحالی نفس عمیقی کشید وبغضش را به همراه اکسیژن بلعید .
تا ساعتی پیش هرگز تصور نمی کرد از آن دخمه نجات پیدا کند وحالا ....
نگاهی به سراج انداخت وقبل از اینکه او سنگینی نگاهش را احساس کند نگاه ازش دزدید .
مضطرب وترسیده تا نزدیکی ماشین ، سراج را در سکوت همراهی کرد .نگاه پراخم وابروهای گره خورده ی او جریان خون را در رگ
هایش کند کرده بود .
به ماشین که رسیدند نیم نگاهی به بازوی خود که در پنجه های او محکم فشرده میشد انداخت و هراسان گوشه ی لب خود را زیر
دندان کشید .هرچند که از آن مخمصه ای که درآن افتاده بود رهایی یافته بود اما او امشب از این مرد با آن نگاه طوفانی به شدت می
ترسید .
سراج بی هیچ حرفی، در جلوی ماشین را باز کرد وخود کنار ایستاد تا سرمه سوار شود .سرمه ایستاد وبا تردید به داخل ماشین نگاه کرد

romangram.com | @romangram_com