#ضربه_نهایی_پارت_339


خواست دستش را از دور بازوی او رها کند اما نگاه هشدار آمیز و خشمگین سراج مانعش شد .
اب دهانش را قورت داد ولحظه ای ناامیدانه از فکرش گذشت که شاید بهتر است به خانه ی امیر کویت از خشم سراج بگریزد !!
با این اندیشه ، تصویر مردی شکم گنده عبا به تن ، در ذهنش به نمایش درآمد و از این تصویر بدنش مور مور شد .
وحالت تهوع بهش دست داد وبلافاصله ذهنش تصویر دیگری به نمایش گذاشت و ان تصویر ، اندام ورزیده و برهنه ی مردی بود که
دست در بازویش انداخته بود.
با هجوم خون در پوست صورتش وایستادن سراج در مقابل آن دو مرد ،
شرمگین و محکم لب گزیدو زیر لب دختر احمقی خطاب به خود گفت واین حال پریشان وافکار بی پروایش را به شرابی که خورده بود
ربط داد .
مرد از پشت تریبون بیرون آمد و هردو مرد قدمی به سمت سراج جلو رفتند .
مسئول حراجی لبخندی نمایشی روی لب نشاند و با صدای بلندی گفت
_ شیخ عبدل الان شما رو به ما معرفی کرد سراج خان وما خوشحالیم که امشب شما رو در جمع خود می بینیم
سراج با اخم هردو مرد را از نظر گذراند شیخ عبدل نگاه خریدارانه ای به سرمه انداخت که سرمه وحشت زده خود را به پشت سراج
کشید و خود را از شر آن نگاه کثیف پنهان کرد .
سراج با دستی مشت شده نگاه خود را مستقیم به مسئول حراجی دوخت و با خشمی کنترل شده غرید
_می دونی این دختری که افراد باندت دزدیدن وبه حراج گذاشتنش کیه ؟!!
اسم هاتف رو بی شک شنیدین !!!!
این دختر ، دختر یاشاره که اگر از این جریان باخبر شه می تونه همین امشب اینجا رو با تمامی ادمای توش با خاک یکسان کنه !!
رنگ از رخسار مسئول حراج، باشنیدن این دو نام اسم رسم دار پرید .
زیر چشمی نگاهی به شیخ عبدل انداخت و زیر نگاه طوفانی او دستپاچه گفت

romangram.com | @romangram_com