#ضربه_نهایی_پارت_338

بود که بیشتر پاهای برهنه ش را بپوشاند .
نمی دانست در آن لحظات نفسگیر ،کت سراج بود یا حضور پر امنش که حرارت وگرما را به تک تک سلول هایش تزریق کرد .
سراج نگاه دقیقی به او انداخت که چگونه در کت او گم شده بود . لبخند محو و زودگذری روی لبش نشست . سپس بازویش را گرفت
واو را به سمت جمعیت که بادیدن آن ها راه را باز کرده بودند کشاند .
سرمه وحشت زده خود را به اوچسباند وسعی کرد قدم هایش را با قدم های او میزان کند .
چند قدم مانده بود تا به آن مرد که پشت تریبون قرار داشت وبه نظر میامد مسئول حراجی بوده است برسند سرمه وحشت زده
دست سراج را فشار داد وزمزمه کرد
_سراج
نگاه سراج به سمتش چرخید وسرمه بلافاصله با لبهایی که به شدت می لرزید نالید
_م ...من ..من ، خ ..خیلی می تر..ترسم سراج
سراج با ابروهایی در هم تنیده ، نگاهی نافذ وصدایی پرتحکم گفت
_نترس دزد کوچولو !!!
نه تا وقتی که من پیشتم !!!
شنیدن همین جمله کافی بود تا تمام ترس سرمه تبدیل به حبابی شود وبترکد.
برق شادی مثل شهابی زود گذر از نگاه او با سرعت عبور کرد .
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و خیره در نگاه او لب زد
_تنها چیزی که تو باید ازش بترسی منم
اونم وقتی که باهم تنها شدیم !!
برق خطرناکی که از نگاهش لحظه ای ساطع گردید سرمه را به وحشت انداخت در حالیکه قلبش وحشیانه خود را به قفسه ی سینه می
کوباند، قدمی از او فاصله گرفت

romangram.com | @romangram_com