#ضربه_نهایی_پارت_337
سراج خیره به او چشمهایش ریز می شود .در چشمهایش برقی از طعنه وخشم می درخشد
_پس سراج رو خوب میشناسی !!!
سرمه ابتدا با تردید سری تکان داد . اما خیلی زود به ان حس قوی که در سرتاسر وجودش می جوشد اعتماد می کند و ایندفعه
مطمئن و خیره در نگاه او سر تکان می دهد .
نمی دانست چرا در آن لحظه احساس می کند سراج تنها کشتی است که می تواند اورا به ساحل ارامش برساند .
سراج تاک ابرویی بالا می اندازد و با خونسردی می پرسد
_پس می دونی اگر در کنار من از این خراب شده بیرون بری چی در انتظارته !!!
این بار نوبت سرمه بود که جا بخورد .
برق اشنا وهمیشگی نگاه خونسرد سراج خیلی زود بیخ گلویش را خشک می کند .
اخرین مکالمه ی شب آخر، در ذهنش تبدیل به زمزمه های بلند می شود .
بی شک سراج این بار او را نمی بخشد و...و... در برابر هجوم افکار ش سری تکان داد .کنج لبانش را گاز گرفت وسعی کرد فعلا فقط به
رهایی از مخمصه بی اندیشد .
سراج پوزخندی به رنگ برافروخته ی صورت اوزد .
با یک حرکت گره ی دست اورا از کمر خود گشود وقبل از اینکه سرمه مجدادا به آغوش اوپناه ببرد کتش را از تن بیرون کند وروی
دوش برهنه ی سرمه انداخت .
سپس با اخم غلیظی گفت:
_این رو بکن تنت و اون لامصبا رو بپوشون
گردن متورم و نگاه خشم آلودسراج ، برای ثانیه ای روح از بدن سرمه جدا کرد
شرمگین لب گزید ومطیع کت او را پوشید و ولبه های کت را سفت بهم چسباند وخدا را شکر کرد که کت سراج تا حدی برایش بزرگ
romangram.com | @romangram_com