#ضربه_نهایی_پارت_336

_ چرا باید به دختری که از دستم فرار کرده وخاتون رو به آن وضع انداخته کمک کنم هوم ؟!
مگه همین رو نمی خواستی این که به هر قیمتی ازدست من نجات پیدا کنی ؟!
وحالا تو باید این قیمت رو بپردازی !!
سرمه مماس لب او ، بار دیگر نامش را صدا زد و نالید
_م ..م..متاسفم

سراج خشمگین وخیره به لب های رژ خورده وقرمز او از ورای دندان های قفل شده ش خشمگین غرید
_متاسفی ؟!!فقط همین ؟!!
می دونی اگر من به موقع متوجه نمیشدم امشب اینجا حراجی برگزار میشه چه بلایی سرت میومد
می دونی اگر بخوام تورو از این وضعیت نجات بدم باید چه بهایی بپردازم ؟!
می دونی اون مردی که اونجا ایستاده کیه ؟!
می دونی اومده تا تو رو برای امیر کویت بخره ..می دونی امیر کویت کیه !!!
سرمه نیم نگاهی به جایی که سراج اشاره کرده بود انداخت و بادیدن ان مرد که خیره ان ها را تماشا می کرد سرش گیج رفت .
به آرامی پری که روی آب می نشیند پیشانیش را روی سینه ی سراج تکیه داد
بلافاصله مشامش از عطر دل انگیز وتلخ او پر شد . ناخواسته نفس عمیقی کشید وحجم زیادی از آن را داخل ریه فرستاد
ودر حالیکه چشمانش مثل چشمه می جوشید نالید
_من نمی دونم امیر کویت کیه ونمی خوامم بدونم اما ...اما....
لحظه ای سکوت کرد .کمی سرش را از سینه ی او جدا کرد و خیره در نگاه آتشی وبه خون نشسته ی او ، صادقانه لب زد
_اما سراج رو تو این مدت خوب شناختم ومی دونم هربهایی رو پرداخت می کنه تامواظب من باشه ..
سراج به وضوح لحظه ای جاخورد هرچند برای ثانیه ای کوتاه بود اما سرمه متوجه آن شد .

romangram.com | @romangram_com